اي تكيه گاه هشتمين!
اگر چه در خراسان ايستاده اي، در جان ها نشسته اي.
منظومه ها بر گرد گنبد طلايي تو مي چرخند و دقيقه ها با آهنگ نقّاره خانه تو كوك مي شوند.
گلدسته هاي سربلند تو، ستون هاي زمين اند.
پشت پنجره فولادت، رودي جاري است كه به آسمان منتهي مي شود.
سقّاخانه ات زمزم است، زمزمي كه جان هاي تشنه را سيراب مي كند و غبار غفلت و آشفتگي را مي زدايد.
كبوتران بارگاهت، هر روز هفت بار، گنبد طلايي ات را طواف مي كنند، به نيّت دل هاي عاشقي كه نبض شان به ياد رضاي تو مي وَزَد.
همه بادها و يادها از سمت مشهد تو مي وَزَند.
اي تسلّاي دل هاي شكسته و اي غريبِ غريب نواز!
زخم هاي بي شماره ام به دست هاي نوازش تو محتاج است.
اينك كه تمام حوصله ام لبريز از ياد توست، نامت را روي همه ابرها و ابريشم ها نوشته ام تا هواي گريه هايم بوي شفاعت تو را بگيرد.
لحظه هايم را كه با سرانگشت دلواپسي ورق مي خورد با اشاره عنايتت، آرام كن و ما حسرت نشينان در بن بست ناگزير را با نبض روشن رضايت آشناساز.
چه شيرين است اگر در پناهمان گيري و به سلامت خانه مهرورزي ات برساني كه پناهي جز تو و بارگاه طلايي شفاعت تو نداريم.

نظرات شما عزیزان:
مربوط به موضوع : <-CategoryName->